بی نقاب

جلسه ی معارفه برای مامانا

فردا اول ِ مهره

و من دوباره دارمـ میرمـ مهد کودک :))


# خدایا شُکرت
+  |  شنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  11:14 PM  |   | 

عادت نمیکنمـ ...

هر شروعی یه پایانی داره دیگه،

تو چته دختر؟!


# ناشناخته ها
ادامه های رمز دارِ من :)
+  |  پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  12:18 PM  |   | 

Isport

امروز آخرین جلسه ی کلاس جوجه س

و من غمگین ترینممـ🥲🥲

+ به مناسبت جلسه ی آخر و جشن کوچولویی که دارن (از خانمـ مدیر اجازه گرفتیمـ) و لباس قرقری قرمزشو پوشید🥺 ... آخ که چقدر این چهار ماه زووود گذشت😭

++ ساعت ۱۰ تا ۲ برای من مناسب ترین بود ولی چه میشه کرد؟! آدمی عادت میکنه :) هر روزی یه روز دیگه ست ؛)


# دلبر 🧿
+  |  پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  10:14 AM  |   | 

دختر پروانه ای

تو باعث میشی ؛

من ...

به ورژن بهتری از خودمـ تبدیل شمـ :)

+ مثلا من همونی بودمـ که مسواک زدن الویتمـ نبود و الان با تو امکان نداره فراموش شه🥺😍

++ یه جور داغونمـ که انگار تریلی از رومـ رد شده !! همین قندِ مامان که دارمـ تعریفشو میکنمـ؛ امروز بلاییی به روزگارمـ آورد که دوست داشتمـ کف خیابون بشینمـ گریه کنمـ :))) (با خودت تکرار کن :مرکز خرید جای بچه نیست!!!! نیستتتتتتتت)

عصر رفتیمـ تندیس قهرمانیشو گرفت (شاید بعد عکسشو گذاشتمـ)، بعد همـ با خالمـ اینا رفتیمـ شهربازی ، به درخواست خودش با کُلییییی ذوق رو صورتش نقاشی کشید و برای حدودا ده دقیقه پروانه ی ما بود. بعد با گریه از تک تک بازیا بیرون اومد و وقتی دیدمـ ناراحت و عصبیه گفتمـ میخوای نقاشی رو از روی صورتت پاک کنیمـ؟! اذیتش میکرد🥲 و ....


# عشق مامان 🧿
+  |  چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  12:3 AM  |   | 

هشتگ 12

+ و این خوشکلا حاصل دعوای دیروزن :))

++ دوازدهمین سالگرد دوستیمون مبارک :) کی انقدر گذشت ؟ کی بزرگ شدیمـ ؟


# تو ِ من # برادر جان
ادامه های رمز دارِ من :)
+  |  دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  2:0 PM  |   | 

خسته ...

مرا بگیر از این تکـــــرار ...

به عاشقانه ها بسپار :(


# تو ِ من
ادامه های رمز دارِ من :)
+  |  یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  11:55 AM  |   | 

زهرا خانمی

بعضی هاتون مجازی هستید

ولی سال هاست که برای من واقعی شدید💜

+ تولدت مبارک ته تغاری بلاگفا 🥰


# تولدانه
+  |  جمعه ۲۳ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  9:3 AM  |  

همایش جوانان

یه بیماری همـ هست که

وقتی داری از خستگی تللللف میشی...

۲ ساعت لنزاتو در میاری و میشوری

آرایشتو پاک میکنی و کرمـ هاتو استفاده میکنی

پای دردناکتو میشوری و ماساژ میدی

دندوناتو نخ میکشی و مسواک میزنی

تازه میای وبت رو همـ آپدیت میکنی :|

+ فقط خواستمـ بگمـ بلاخره امروز و امشب خوش گذشت :)

[چقدر ذوق کردمـ از رقص دوستای کُردمون] [و چه عجیب که با وجود بزرگتر بودنمون از همه ، احساس پیری نکردمـ 😌 ~ و چه حیف که میدونیمـ دفعه ی آخرمون بود و تمامـ !]

باز همـ شب من و صبح شما به خیر 😴


# فکت # ناشناخته ها
+  |  چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  5:42 AM  |   | 

یادآوری :

گاهی درست شدن یه چیزی ،

همون تمومـ شدنشه .


# سخن بزرگان
+  |  دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  1:27 PM  |   | 

سرفه های بدی میکنه

همسر صدامـ میزنه، سرفه های دلبر بد تر شده

با استرس میرمـ سراغ پلارژین ، چه جوری توی خواب بهش دارو بدمـ؟؟

صداش میزنمـ آرومـ بلندش میکنمـ با چشمـ بسته بشینه و همزمان براش توضیح میدمـ که پلارژینه بخور تا راحت بخوابی🥺

هیچی نمیگه؛ با چشمـ بسته میخوره و میخوابه.

در حالی که فکر میکنمـ خوابه ؛ میگمـ شب به خیر مامان و پتو رو روش میکشمـ ،

میامـ از در برمـ بیرون میگه شب به خیر...

+ تو کی انقدر بزرگ شدی مامان؟🥹

++ با هر سرفه ش یه جون از جونامـ کمـ میشه🥴 (هیچ علامت سرماخوردگی ای نداره ، فقط چند شبه سرفه های بدی میکنه)

+++ ببخشید که این روزا نمیرسمـ کامنت ها رو درست حسابی تایید کنمـ 🥺


# عشق مامان 🧿
+  |  یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  12:35 AM  |   | 

نبات راست میگه

آقا کی گفته سن فقط یه عدده؟! 😐

+ نیست بابا ، نیست ... بدن من دیگه کشش پارتی و تا صبح بیدار بودن رو نداره ، الان از شدت خستگی و پا درد نمیتونمممممـ بخوابمـ (در حالی که تمامـ تلاشمو کردمـ ولی خوش نگذشت!!)

سن یک عدد نیست ، ظاهرا هر چیزی تو همون سن جذاب و قشنگه :) دلمـ تنگ میشه واسه اون دوران طلایی...

++ شیشمین سالگرد ازدواجمون مبارک :)

شب من و صبح شما به خیر💜


ادامه های رمز دارِ من :)
+  |  جمعه ۱۶ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  6:59 AM  |   | 

بزرگ شدن خیلی سخته ... 

نمیخوامـ باور کنمـ بزرگ شدمـ ...


# شرح حال نویسی ها
ادامه های رمز دارِ من :)
+  |  سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  2:2 AM  |   | 

خوش میگذره؟!

دیشب داشتمـ برای خالمـ میگفتمـ که دیگه هیچ جا بهمـ خوش نمیگذره ، شوهر خالمـ گفت جایی که بزن و برقص باشه بهت خوش میگذره؟! گفتمـ نه نمیدونمـ یه جای خوب باشه فقط ، خوش بگذره.. حتی قبلنا تا سر کوچه همـ میرفتیمـ خوب بود ...

همسر میگه مشکل از بیرون رفتنا نیست . تو افسرده شدی ...! ببین مشکل از چیه؟!

تابستونمونمو شمردمـ جمعا ۵ بار بیرون رفته باشیمـ و نه !! حتی یکیشمـ خوش نگذشته

گفتمـ تو بگو اصلا آخرین باری که خوش گذشت کی بود؟! (گفت عید دو سال پیش خونه ی فلانی بد گذشت؟؟) گفتمـ خودت داری میگی دو سال پیشش...! که من حتی اونمـ یادمـ نبود :|

بعد از کرونا اینجوری شد یا بعد از مامان شدن؟!


# کمی تأمل
+  |  یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  1:6 AM  |   | 

اونمـ بگه خوشحال باش :)

نصفه شبی دلمـ میخواد برمـ بیدارش کنمـ

و بگمـ مامان...

عصبی بودنای من ،

این ناراحت بودنامـ ؛

تقصیر تو نیست دختر قشنگمـ ...


# مادرانه
+  |  یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  2:5 AM  |   | 

ناراحتمـ خیلییی

[ امشب میگفت تهش چیه؟!

هیچ وقت نه خودش زندگی کرده

و نه گذاشته که بقیه زندگی کنن! ]

و من (الان که میدونمـ تو بیمارستان منتظر خالی شدن بخش icu ئه) در بدترین شرایط روحی دارمـ به این فکر میکنمـ که بهترین دعای ممکنه براش چی میتونه باشه؟!

کاش هر چی خیرشه پیش بیاد.

کاش بچگیمـ برامـ مرور نشه ، کاش مغزمـ خاموش شه ، کاش گریه هامـ بند بیاد...

یه حرفایی هستن که به هیچ کس نمیتونی بزنیشون ، حتی به خودت...!

+ الان همسر پیامـ داد ، حال بد منو به خودش ربط میده؛ درسته؟! قطعا نه... تقصیر اونه؟ معلومه که نههه !! فقط کاش بلد بود گاهی مدارا کنه و حال منو خوب کنه ...

++ مثل اون قسمت از انیمشن inside out 2 همش داره تو ذهنمـ تکرار میشه : من کافی نیستم

من کافی نیستم

من کافی نیستم

....


# ای حال نامعلومـ # آرومـ باش # آرومـ
+  |  یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  1:49 AM  |   |