بزرگ شدن خیلی سخته ...
![]()
بعد از باغ ِ دعوت گیری ...
فکر کن در حالی که روی پاهات بند نیستی و داری تلف میشی ، لباس های خیس و وسایل رو جا دادی ، از فکر اتفاقات اخیر حسابی خل شدی، تازه ادای آدمای محکمـ رو در میاری ؛ بیخیال جمع کردن وسایل خودت ، میری خونه مامان اینا تا سبد های اونا رو سر و سامون بدی ...! دمت گرمـ خودمـ جان عزیز :)
در تمامـ امشب که داشتمـ وسایل رو واسه مامان جدا میکردمـ و مرتب میچیدمـ به این فکر میکردمـ که الان میاد و منو میبنده به فحش که چرا اینا رو خالی کردی... ولی انقد خسته بود که هیچی نگفت...! نشونش دادمـ پلاستیکی ها رو یه جا گذاشتمـ ، یخچالی ها رو یه جا دیگه، ظرفا رو همـ تا نصفه شسته بودمـ که اومدش... خسته بود و کلافه (راه به راه پیکنیکی که اتفاقا خوش نگذشته بود و کلی براش استرس داشت ، مستقیمـ رفته بودن تا باز فلانی رو به بیمارستان برسونن و تهش حتی موفق نشده بودن رگشو پیدا کنن و سرمـ بزنن ... !! )
نا شکر نیستمـ و شکر بابت همین لحظه ها
فقط خستمـ ...
دلمـ آرامش و یه کمـ خوش گذشتن میخواد. چرا این روزا هیچی خوب نیست؟!
![]()
# شرح حال نویسی ها