بی نقاب

بمرانی

.

ﻓﺎﻳﺪه ﻧﺪاره اﻳﻦ رﺳﻢ روزﮔﺎره
از درو دﻳﻮار ﻣﻴﺒﺎره اﻳﻦ ﺟﺎ
وﻟﻰ ﺗﻮ ﺑﻪ ﭼﻴﺰای ﺧﻮب ﻓﻜﺮ ﻛﻦ
ﻛﻪ ﻣﺎ زﻧﺪه اﻳﻢ ﺑﻪ اﻣﻴﺪ
زﻧﺪه اﻳﻢ ﺑﻪ روﻳﺎ
ﺑﻪ ﻓﺮدا

ﺑﻪ ﭼﻴﺰای ﺧﻮب ﻓﻜﺮ ﻛﻦ
ﻛﻪ ﭼﺎره ای ﻧﺪارﻳﻢ
ﺑﺎﻳﺪ دووم ﺑﻴﺎرﻳﻢ
ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎ


# سخن بزرگان
+  |  پنجشنبه ۵ تیر ۱۴۰۴ | بهـ وقتِ  1:55 AM  |   | 

تو خوابی و من ...

با هزار بدبختی پادکست «اکنون» رو پلی می‌کنم و می‌چسبونمش به کنار گوشم.
می‌گه: «واقعاً با این همه سروصدا چطوری می‌تونی گوش بدی؟!»
ولی نمی‌دونه… نمی‌دونه حتی حوصله‌ی خودمم ندارم.

دو شبه می‌خوایم «هفتاد سی» رو ببینیم، اما من تمرکز ندارم.
نمی‌دونی هر لحظه نفس کشیدن برام سخت می‌شه، یهو نفسم می‌گیره.
نمی‌دونی یه‌دفعه یه جای بدنم درد می‌گیره، یه‌جوری که نمی‌دونم باید نگران باشم یا بی‌تفاوت.
نمی‌دونی امروز عصر که بیدار شدم، چشم چپم تار می‌دید…

نمی‌دونی که الان تو خوابیدی، و من بیدارم. همین حالا…
بیدارم با یه ذهن شلوغ، یه قلب خسته، یه بدن دردناک.
نه آرامشی هست، نه صدایی که آرامم کنه. فقط منم و سکوت نصفه‌شب،
و یه پادکست که دارم تلاش می‌کنم توی همهمه‌ی ذهنم، صدای آرومش رو بشنوم…
شاید فقط برای اینکه یادم بیاد هنوز یه جایی توی این شلوغی،
یه صدای آروم هم هست…
شاید یه امید کوچیک، یه نقطه‌ی روشن…
که منو از این تاریکی بکشه بیرون.


# ای حال نامعلومـ # آرومـ باش # آرومـ
ادامه های رمز دارِ من :)
+  |  یکشنبه ۱ تیر ۱۴۰۴ | بهـ وقتِ  2:3 AM  |   |