بی نقاب

تو خوابی و من ...

یواشکی برای تو می‌نویسم:

بعد از اون شب… من دیگه آدم سابق نشدم.

مرور تصویر لعنتی اون واقعه، حالمو بد می‌کنه. له می‌شم. پنکیک می‌شم.

تو اون لحظه، فقط کسری از ثانیه کافی بود تا بفهمم…

من بدون این بچه، هیچی نیستم.

زندگی برام تموم شد، و دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم.

انگار مُردم. همون‌جا. همون لحظه. تموم شدم.

اون شب، اون حادثه، اون بیمارستان…

اون صداها… اون اتاق لعنتی سی‌تی‌اسکن…

خودِ جهنم بود.


# ای حال نامعلومـ # آرومـ باش # آرومـ
+  |  یکشنبه ۱ تیر ۱۴۰۴ | بهـ وقتِ  2:3 AM  |   |