چالش های مادرانه

توصیه میکنمـ
ادامه مطلب رو
[ نخونید ]



+ بلاگفا کامنت ها رو نخورده ، فقط منتظرمـ سر فرصت و با حال خوب تاییدشون کنمـ (مرسی که درک میکنید)
# از اون پست طولانیا # شرح حال نویسی ها # سریال
ادامه های رمز دارِ من :)

توصیه میکنمـ
ادامه مطلب رو
[ نخونید ]



+ بلاگفا کامنت ها رو نخورده ، فقط منتظرمـ سر فرصت و با حال خوب تاییدشون کنمـ (مرسی که درک میکنید)

انقد عصبی و زود رنج شدمـ که
با کوچیک ترین حرف یا حرکت طرف
میخوامـ جرش بدمـ :|
شاید باید با همه قطع رابطه کنمـ
اینجوری واسه همه بهتره :|
... فـلـش بَــکـــ ...

[سال 93 هستیمـ ] فردا کنکور دارمـ . با دستای یخ زده و لبخند توی کافه معمار (پاتوقمون) جمع شدیمـ . نمیدونمـ استرسِ کنکور رو داشته باشمـ یا فوتبال ُ ؟!
آخ سارینا ، نگاهت میکنمـ و تو لبخند میزنی ... دستای تو همـ از استرس فردا یخ یخه ولی نگاهت پر از آرامشه ، امشب به خاطر تو اینجاییمـ ... (من و همسر و خواهر اون و برادر من ) (میخوان از استرسمـ کمـ شه و خوشحال باشمـ) ... واسه تماشای بازی سیب زمینی سرخ کرده سفارش دادیمـ .
راستشو بخوای من زیاد فوتبالی نیستمـ :) منتظریمـ چراغا رو خاموش کنن و پروژکتور روشن شه و بلاخره فوتبال و ورزشگاه رو نشون بدن ...
بین خودمون بمونه هاا ؛ کاش تاریک شه . تا من بتونمـ دستای یار رو بدون خجالت توی دستامـ بگیرمـ .
بازی شروع میشه . تقریبا چیزی از فوتبال و قوانینش نمیدونمـ (ازش میپرسمـ و اون جواب میده) در طول بازی از شادی بقیه هیجان زدمـ و همراهی میکنمـ .... و بلاخره جییییییییغ و اولین گل و شادی همه ... بهش تکیه دادمـ و ذوق میکنمـ ؛ اون توی گوشمـ میگه دروازه رو خالی کردن ، الان گل میخورن !!! میگمـ نفوس بد نزن و ... طولانی نمیکشه که توپ توی دروازمون جای میگیره و این بار علیرضای خوشتیپ نمیتونه جلوشو بگیره ... با دستای مشت شدمـ به بازو هاش میکوبمـ و با خنده و حرص میگمـ همش تقصیر توئه ...
دل تنگمـ ...
+ بازی امشبمـ که شوخی ای بیش نبود ... آه مردمـ گیراست انگار ... ۲-۶