بی نقاب

۸ سال پیشا

... فـلـش بَــکـــ ...

[سال 93 هستیمـ ] فردا کنکور دارمـ . با دستای یخ زده و لبخند توی کافه معمار (پاتوقمون) جمع شدیمـ . نمیدونمـ استرسِ کنکور رو داشته باشمـ یا فوتبال ُ ؟!

آخ سارینا ، نگاهت میکنمـ و تو لبخند میزنی ... دستای تو همـ از استرس فردا یخ یخه ولی نگاهت پر از آرامشه ، امشب به خاطر تو اینجاییمـ ... (من و همسر و خواهر اون و برادر من ) (میخوان از استرسمـ کمـ شه و خوشحال باشمـ) ... واسه تماشای بازی سیب زمینی سرخ کرده سفارش دادیمـ .

راستشو بخوای من زیاد فوتبالی نیستمـ :) منتظریمـ چراغا رو خاموش کنن و پروژکتور روشن شه و بلاخره فوتبال و ورزشگاه رو نشون بدن ...

بین خودمون بمونه هاا ؛ کاش تاریک شه . تا من بتونمـ دستای یار رو بدون خجالت توی دستامـ بگیرمـ .

بازی شروع میشه . تقریبا چیزی از فوتبال و قوانینش نمیدونمـ (ازش میپرسمـ و اون جواب میده) در طول بازی از شادی بقیه هیجان زدمـ و همراهی میکنمـ .... و بلاخره جییییییییغ و اولین گل و شادی همه ... بهش تکیه دادمـ و ذوق میکنمـ ؛ اون توی گوشمـ میگه دروازه رو خالی کردن ، الان گل میخورن !!! میگمـ نفوس بد نزن و ... طولانی نمیکشه که توپ توی دروازمون جای میگیره و این بار علیرضای خوشتیپ نمیتونه جلوشو بگیره ... با دستای مشت شدمـ به بازو هاش میکوبمـ و با خنده و حرص میگمـ همش تقصیر توئه ...

دل تنگمـ ...

+ بازی امشبمـ که شوخی ای بیش نبود ... آه مردمـ گیراست انگار ... ۲-۶


# نوستالژی # تو ِ من # 🧿
+  |  سه شنبه ۱ آذر ۱۴۰۱ | بهـ وقتِ  2:2 AM  |   |