امروز و دیروز هزار بار اومدمـ که بنویسمـ
ولی هیچی به ذهنمـ نرسید
پُرمـ از حرف و در عین حال؛
هیچ چیز ندارمـ
واسه گفتن
...


+ وقتی خودت دختر داشته باشی ، دردِ ماجرا بیشتره ... :(

بعدا نوشتمـ : بله دوست عزیز ، دنیا به نظر من احتیاجی نداره، منمـ چیزی نگفتمـ چرا که گفتنش فایده ای نداره و دردی رو دوا نمیکنه :) ولی خب راستش اینجا متعلق به منه و در مورد چیزایی که ذهنمـ ُ درگیر کرده مینویسمـ :) پس عزیزمـ اگر خوندن هر چیزی ناراحتت میکنه میتونی اون دکمه ضربدر بالا رو بزنی و خارج شی !! به همین راحتی...


باید کمی دیوانه تر باشیمـ
اگر نه
دیوانه خواهد کرد ما را
دردِ دوران ....

بعضی از روز ها
یک روز نیستد
چند روزن (!)

+ کاش یه چوب جادو داشتمـ و با [بی دی با بی دی بوووو] همه وسایل رو خالی میکردمـ و سر جاش میذاشتمـ🥺
++ خد.ایا شکرت ♥️ ممنون بابت همه چیز ، مراقبمون باش و این استرس رو از من بگیر ... :(
+++ وی از شدت خستگی ، در حال غش کردن است ...

آخ که دیدن یه عکس ؛
تا کجا ها میتونه ببرتت :))

+ داشتمـ توی اینستا میچرخیدمـ که با عکس سه نفره یکی از بچه های دانشگاه رو به رو شدمـ ، همینجوری که داشتمـ واسه خوشکلی های پسرشون ضعف میرفتمـ ، پرت شدمـ ترمـ یک دانشگاه و ناخودآگاه خندمـ گرفت ...
این دوستِ دور ما همیشه لنز رنگی داشت و میگفت چشمای خودمه :)) منمـ که n ساله لنز میذارمـ گفتمـ لنزه هااا ، گفت نهه طبیه ، رنگ چشمای خودمه و واسه سند یکی از عکسای بچگیشو با فوتوشاپ رنگی کرده بود میگفت ببینید از بچگی همین بوده :)) منمـ تهش گفتمـ باشه بذار فکر کنه ما نمیفهمیمـ :)) جالبی ماجرا میدونی چی بود؟ هر مدتی یه بار رنگ چشمای رنگی خانمـ از آبی به عسلی تغییر رنگ میداد 😂😂
آقا ما یه استاد داشتیمـ که خوراک این دوستمون بود :)) ظاهرا این استاد ما چشمـ رنگی خیلی دوست داشت ، روزای تحویل کار و امتحانا همه براش لنز رنگی میذاشتن و آرایش غلیظ میکردن :))) و واقعا نمره میدادااا :))

نه که ندونمـ چی حالمو خوب میکنه ، نه ;
میدونمـ ، ولی کاری از دستمـ بر نمیاد :|

دلبر که میخوابه
دلمـ میخواد کُلی کار انجامـ بدمـ ...
کارایی توی بیداریش مقدور نیست و نمیتونمـ
تهشمـ وقتی میخوابه انقد خستمـ
که هیچ کاری نمیکنمـ