بی نقاب

تهران + فیل

راهیش کردمـ .

در رو که بستمـ

ته دلمـ یه جوری شد

انگار خونه خالی شد ...


# تو ِ من
+  |  یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۱ | بهـ وقتِ  4:5 PM  |   | 

واکسن ۱۸ ماهگی 

[ غولِ مرحله ی آخر ]

+ همه میگفتن ترسناک ترین نوع واکسنه... از چند روز قبل استرسش رو داشتمـ مثل روز امتحانای سخت . صبحش حدود ساعت های ۹ واکسن رو زدیمـ ، این بارمـ مثل ۶ ماهگی ، همـ توی دست و همـ پای چپ و همین طور قطره خوراکی داشت . دلبر حسابی گریه کرد ولی در آخر با خانمـ مسئول بای بای کرد و وقتی گفتمـ بوس بفرست ، خانمه با خنده گفت با این واکسنی که زدیمـ نزنتمون !!! بوس پیشکش :))
(یکی از آشنا هامون که دخترشون یه کمـ از دلبر بزرگتره همـ اومده بود واکسن بزنه )
خلاصه که بعد از رسیدن به خونه حسابی دلبر رو راه بردیمـ و پیاده کوچه های اطراف رو دور زدیمـ و یه ساعت بعد حدود ۱۰.۳۰ از شدت گرما برگشتیمـ خونه . و بعد از اونمـ رادان اومد خونه و بدو بدو ها ادامه دار شد.
خد.ا رو شکر دلبر میتونست پاشو تکون بده ، فقط گاهی با اشاره به پاش نق نق میکرد ولی از اونجایی که اصلا درد رو به روی خودش نمیاره بسیااار شیطون به راه رفتن و دویدن هاش ادامه میداد
درجه ی تب سنج خودش خراب شده بود و از خالمـ دستگاهشونو قرض گرفته بودمـ و اون به هیچ عنوان تب رو نشون نمیداد😐 منمـ مرتب ۴ ساعت به ۴ ساعت استامینوفن رو میدادمـ و گاهی که سوین بی حال میشد و میخوابید میگفتمـ مامان این تب داره ها ، اگر نه کی دیدی این الکی خوابش ببره؟ مامانممـ میگفت نه تو بد بینی درجه که تب نشون نمیده😐 خلاصه که حدود ۱۲ شب دیدمـ دلبر داره ناله میکنه دست زدمـ دیدمـ اوه خیلی داغه که .
حسابی از دست خودمـ عصبی شدمـ که چرا نرفتمـ درجه رو عصر درست کنن و بعد از کلی غر زدن بساط پاشویه رو راه انداختمـ و همسر نصف شبی راهی شد دنبال دماسنج دیجیتال...
در نهایتمـ مال خودش درست شد و دیدمـ بعلهه ۳۹ درجه تب داره
با پاشویه و... به خیر گذشت و به همه ثابت شد که بچه در طول روز همـ تب داشته🥴
تهش ماجرا ختمـ به خیر شد ولی تا دو روز آینده جای واکسن قلمبه شده بود و به شعاع چند سانتی قرمزززز بود :( بعد از رفع قرمزی تا چند روز روی اون قسمت گلوله ای حس میشد و دردناک بود :((
این بود داستان غول مرحله آخر ما
و باشد که بروند تا ۶ سالگی...


# واکسن
+  |  دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱ | بهـ وقتِ  4:9 PM  |   | 

شرح وقایع

بخوابیمـ ...

شاید فردا روز بهتری بود :)

+ تمامـ هفته رو خد.ا خد.ا میکردمـ که جایی دعوت نشیمـ ، دیدی که همیشه برعکسه ؟ :| .
و حالا تصور کن عصرش جایی کار داشته باشی و نتونی به زبون بیاری !! (دلمـ نمیخواست کسی بدونه چه کاری دارمـ!) حالا همه همـ اصرارررررر نه بیایننن :| گاهی سخته مودبانه بهونه آوردن !! واقعیت اینه که برنامه ای که داشتمـ برای عصر برامـ مهمـ تر بود و واقعا دلمـ نمیخواست برمـ میدونستمـ خوش نمیگذره ...!.
تو فکر کن که قرار بود از صبح برن. خُب من دلمـ میخواست دوش بگیرمـ ، لاک بزنمـ و به خودمـ برسمـ و با دلبر شدنی نبود . (یه حمومـ ساده بخوامـ برمـ انقد پشت در گریه میکنه که هر کی ندونه فکر میکنه من غرق شدمـ ) فکت دومـ فرض کن میخواستمـ با خودمـ ببرمش !! مسیر یک ساعته و یا شایدمـ بیشتر . تو ماشین مینشست ؟! قطعاا نه 😐 حالا اصلا نشست و من بردمش ؟؟ آیا اونجا بهمـ خوش میگذره؟! بازمـ نه !! باغ قبلی که همه بودن ، وقتی برگشتیمـ پشت و کمر و ... برامـ نمونده بود . تمامـ مدت دنبالش میدویدمـ (فکر کنید هر از گاهی یکی از اعضای خانواده کمک میکرد) و حالا میرفتمـ اینجا و رومـ نمیشد از خانواده شوهر کمک بگیرمـ !!! فکت سومـ اصلا جوجه طلایی رو میذاشتمـ پیش مامان و کارمو به فرداش موکول میکردمـ (اول که مامان دیروز روزه بود و امروز زیاد خوب نبود دومـ همـ دو روز پشت سر همـ واقعااا نمیتونست از این وروجک مراقبت کنه).
و حالا با همسری مواجه بودمـ که میگفت واسه من فرقی نداره ، نخوای نمیریمـ (کاملا معلومـ بود دوست داره بره ها ، شاید حوصله غر های منو نداشت و یا میترسید بریمـ و آنچه نباید بشه و بهش بگمـ دیدی گفتمـ؟! ) .
تهش چی شد؟ تهش زنگ زد به مامانش اینا و دلبر رو بهونه کرد و گفت نمیایمـ (کاسه کوزه ها یه جورایی سر من شکست) .
آیا به خوبی و خوشی خونه موندیمـ ؟! :))) درست حدس زدی عزیزمـ ، تمامـ رووووز آقا در قیافه بود و هر وقت میگفتمـ خُب اگر دوست داری همین الان میریمـ میگفت نه!! من برامـ مهمـ نیست 😂🤦🏻‍♀️.
و اتفاق غیر منتظره ای که میشه گفت همه چیزُ به فنا داد، ساعت ۱۱ صبح بابامـ با اصرار اومد دنبال جوجه و گفت خیلی وقته اونجا نیومده و دلمون براش تنگ شده و با مامان بردنش خونه خودشون :| حالا تو فکر کن یکی از دلایل نرفتمـ این بود که نمیخواستمـ بچه رو بذارمـ اونجا :)) .
خودمو از تک و تا ننداختمـ ، بعد از جمع کردن خونه گفتمـ حالا که دلبر نیست به خونه میرسمـ ، سرویس بهداشتی و حمومـ اینا رو حسابی برق انداختمـ و شاید یه ساعت بیشتر درگیر بودمـ (ارزشش ُ داشت نگاش میکنمـ لذت میبرمـ) (وقتایی که دلبر هست از مواد شوینده ی دارای بو استفاده نمیکنمـ) بعدمـ باز یه تماس داشتیمـ که چرا نیومدید ، پاشید همین الان بیاید :| منمـ گفتمـ خب بخوای میریمـ و اون گفت دیره و خیلی حرفای دیگه ... خلاصه که بحثی داشتیمـ جذااااب و با حالت ناراحت و عصبی رفتمـ دوش بگیرمـ و بعد به روی مبارک نیاوردمـ ... ناهار خوشمزه و سالاد گذاشتمـ و همچنان سریال [تد لاسو] رو دیدیمـ . عصرمـ بعد از انجامـ شدن کار من ، رفتیمـ دنبال دلبر و بعدش با وجود قیافه گرفتن فراوان بعضیااا با زور تقاضای آب انار بستنی کردمـ (دلبرمـ که اول نی رو میخواست بعد گفت قاشق و بعد کل لیوان رو طلب کرد :| آره دیگه هیچی مثل سابق نمیشه) ،
الان که من دارمـ مینویسمـ آقای بداخلاق خوابه ، دلبرمـ بعد یه کمـ غر زدن بلاخره خوابید (ناخن های پاشمـ کوتاه کردمـ ، هوورا)

و این بود امروز ما :|
شما تا حالا تو این شرایط بودید؟
جای من بودید چه پولتیکی میزدید؟


# mq # درد و دل
ادامه های رمز دارِ من :)
+  |  سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱ | بهـ وقتِ  2:22 AM  |   | 

Hope

در این سرزمین

هنوز چیزی هست که

به زندگی امـ رنگ بدهد :)


# تو ِ من
ادامه های رمز دارِ من :)
+  |  جمعه ۱۴ مرداد ۱۴۰۱ | بهـ وقتِ  1:20 AM  |   | 

امشب نوبت توئه

 

و من

فقط برای  آرامش ؛ 

توی این زندگی

هر دفعه بی خیال شدمـ (!)

 

+ امشب به این فکر میکنمـ که خودتمـ بی تقصیر نبودی !!! سوزنامو به خودمـ زدمـ ، الان نوبت جولدوز زدنه !!! میدونی چیه؟ این مدت مشکلات حل نشده رها شدن .... دلخوری من از بین نرفت ، بلکه از حالتی به حالت دیگه تبدیل شد.
این روزا خستمـ از این همه غر زدن ، خودممـ کلافه میشمـ ، گاهی میگمـ هیچی نگو ، اصلا چه فایده ای داره؟ (وای به روزی که چیزی تو ی خونه خراب شه و یا مثلا کاری رو ازت بخوامـ🤦🏻‍♀️) 
ظاهرا آروممـ ، حتی دیشب خودمو مقصر میدونستمـ و امروز سعی کردمـ همه چیز رو بهتر کنمـ ولی خستمـ ... چرا همیشه من باید تلاش کنمـ ؟! 


# درد و دل
+  |  پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۱ | بهـ وقتِ  12:4 AM  |   | 

تو را من ... 🌙

 

کاش فـــردا

همسر و مادر

بهتری باشمـ (!

 


+  امروز یهو به خودمـ اومدمـ  ... واقعا چرا دیگه مثل قبل نیستمـ ؟ اون حس و علاقه ی سابقمـ نیست شده ، همه ی عشقی که داشتمـ (حالا به هر چیزی) تماما مختص دختر کوچولومون شده ... با فکر کردن به اینا عذاب وجدان میگیرمـ 🤦🏻‍♀️ . راستش اصلا انتظار نداشتمـ این جوری شه ، انگار فراموش کردمـ و یادمـ رفته قبل از دلبر همه چیز چه مدلی بوده ....!!!
به این روزا ؛ خونه داری ، بچه داری ، روزمرگی و خستگی و عوارض بعد از مریضی (کرونا) رو اضافه کن ، انگار  رفته رفته داره فاصلمون بیشتر میشه . من باید یه کاری کنمـ واسه بهتر شدنش ... نمیدونمـ اونمـ متوجه این تغییرات شده یا نه ؟! (کاش نشده باشه)
[با فکر کردن به همه ی اینا گاهی غبطه میخورمـ به اونایی که با وجود بچه رابطشون هنوز مثل قبله]  
شما چه مدلی تعادل رو رعایت میکنید ؟ پیشنهادی واسه منِ همسر ندارید؟ 🫠


# شرح حال نویسی ها
ادامه های رمز دارِ من :)
+  |  چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۱ | بهـ وقتِ  3:33 AM  |   | 

شب به خیر 🌙

 

 


# sweet home
+  |  سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱ | بهـ وقتِ  1:12 AM  |   | 

[ 22 تیر تا 1 مرداد ]

 

خدایا

بابت همه ی اون روزایی که

فکر نمیکردمـ بگذره

و گذشت شُکرت :)

[ چقدر خوبه که میگذره ]


# شرح حال نویسی ها # خدایا شُکرت
ادامه های رمز دارِ من :)
+  |  شنبه ۱ مرداد ۱۴۰۱ | بهـ وقتِ  5:7 PM  |   |