شلوغ و خسته
+ اتفاقیه که افتاده ، چیزیمـ عوض نمیشه ولی با وجود عذرخواهی که کرده بازززز ناراحتمـ ازش (شامـ قرار بود با مامان بابای من بریمـ بیرون، حدود ساعت ۹ چند بار پرسیدمـ اوکی ای گفت آره ، ما زود تر رفتیمـ ، انقد دیر اومد که به مامان بابا اصرار کردمـ غذاشونو بخورن ، واسه خودمونمـ پیتزا سفارش دادیمـ ! تا ۱۰.۳۰ نیومد، زنگ زدمـ دیدمـ نفس نفس میزنه ، صدای خیابون یا شلوغیمـ نمیاد ، هر چی گفتمـ کجایی؟! جواب درست نمیداد ، گفت تا ده مین دیگه میاد و بعد معلومـ شد رفته خونه خواهرش تخت نی نی جدیدو ببرن بالا 😐 ..... ، گفت الان میامـ ؛ سرد بود و گفتمـ دیگه نمیخواد بیای ، برمیگردیمـ ! پیتزا رو همـ بیرون بر گرفتمـ و برگشتیمـ خونه ! نه واقعا ... حالا پیش اومده ، ازت کمـ میومد یه زنگ به من بزنی؟! ) میدونی مشکل اینه دفعه اولشمـ نیست 😐
پیتزا کوفتمـ شد، حین بحث با باباش... هی دلبر میگفت از من عصبانی هستی؟! گفتمـ نه مامان جان ، از بابا ناراحتمـ ، میگفت نه آخه شبیه آدمای عصبانی هستی :))
++ عمیقاااا به آدمای کمـ خواب حسودیمـ میشه ، صبحا ۷ بیدار میشمـ (ساعتمـ کوک شده) و حدود ۱۰ -۱۱ شب شبیه جنازه امـ ...(این در حالیه که شبا دوست دارمـ حداقل تا یک شب بیدار باشمـ :( - یه کمـ وقت تنهایی یا دو نفره داشته باشمـ) (امروزمـ از اون روزای شلوغ بود ، دلبر رو بردمـ اردوی مهدش ، انقد شلوغ و بی نظمـ بود که موندگاار شدمـ 😐 ظهر میگرنمـ به فجیح ترین شکل ممکنه عود کرد و فقط دو تا قاشق غذا با قرص خوردمـ و خوابیدمـ و ناهار جوجه رو به پدر گرامیش سپردمـ ....! عصرمـ imath کارگاه مادر و کودک بود) در مورد شبمـ که با ذکر جزییات توضیح دادمـ ، انقد خستمـ که فقط دوست دارمـ گریههه کنمـ 🥲
# ادامه مطلب رمز ندارد # شرح حال نویسی ها # خانواده ی من