بی نقاب

تراوشات ذهن یک مادر + ادامه

بعد از مدت ها ، سلــامـ :)

بلاخره موفق شدمـ همه ی کامنت ها رو تایید کنمـ ، بهتون سر بزنمـ و بخونمتون و کامنت بذارمـ :)

پست های آخر وبلاگو که نگاه میکردمـ داشتمـ به این فکر میکردمـ که یه مدت چقدر از نظر روحی داغون و خسته بودمـ . دنبال دلیلش که گشتمـ دیدمـ منفعل بودن ، مفید نبودن ، خونه موندن و بی حوصلگی عامل اصلی حال بدمـ بوده و مسافرتی که قرار بود در جهت بهبود حالمون باشه از درون و بیرون متلاشیمـ کرد....

میدونی خیلی وقته به این نتیجه رسیدمـ که هر کاریمـ کنی ، هر دوستی برات یه دوره ای داره ، یه دوره ی کوتاه طلایی و بعد رکود ... حالا خیلیمـ صمیمی بوده باشید، بعد ها : سالی چند بارمـ (بخون همون یکی دوبار!) ببینیش. حالا اگر همون دوست صمیمی یهو گند نزنه به همه ی باورات ... (این مسافرت باعث شد فاصله بگیرمـ از کسی که جز رفیق ترین ها بود برامـ)

انگار تقریبا قبل و بعد از ازدواج ، صمیمی ترین دوست من تبدیل شد به همسرمـ‌ . که دیگه دوست نیست و خانوادس .. ته تهش همون خانوادس که برات میمونه ، هر چی که بشه ...

این روزا حس بدمـ کمتره ، چون فرصت فکر کردن های اضافه باقی نمیمونه ، انقدر درگیر و خستمـ که گاهی خواب میشه آرزو . راضیمـ از این وضع چون این روزا بیشتر حس مفید بودنه هست ، سه روز در هفته صبحا دخترمون رو میبریمـ کلاس آی اسپرت ، از ساعت ۱۰ تا ۲ ظهر ، یه جورایی مثل مهده ، بازی ، کاردستی و ورزش و... دو روز مخالفمـ عصرا کلاس آی مت داره . که در واقع بازی و ریاضیه ... (کلاسا خیلی خوبن ، تنها بدی بزرگش اینه که این مدت چندین و چند بار دلبر مریض شده :(‌ )

خودمـ کجامـ ؟ مدتیه که یه روزایی ناهارای دو روزمو آماده میکنمـ و با همسر میایمـ سر کار ، الان که دارمـ براتون تایپ میکنمـ یه گوشه ی دنج تو مغازه نشستمـ و لپتاپ نازنینیمـ روی پاهامه ( اگر دلبر بود عمرا میتونستمـ انقدر راحت براتون بنویسمـ ، چون اونمـ میخواست با ضرب روی کییبورد بکوبه :|) این مدت وظیفه ی تولید محتوای پیج مغازه بر عهده ی من بود و پیشرفت خوبی داشتمـ نسبتا و امروز فکر کنمـ به دلایلی روز پایان کارمـ باشه و منمـ از خد.ا خواسته برمـ یه باشگاه اطراف خونه ثبتنامـ کنمـ و برگردمـ خونه و با ناهار گرمـ منتظر پدر و دختر باشمـ ...

این تایمـ ۴ ساعتی که صبحا داشتمـ خیلیی کمکمـ کرد ، با چند تا از دوستای قدیمی دوران دانشجویی و دبیرستان قرار گذاشتمـ و از نزدیک دیدمشون ، دلتنگشون بودمـ ولی برای صدمین بار با خودمـ گفتمـ شقایق چرا همیشه این تویی که رابطه ها رو حفظ میکنی و همه رو دور هم نگه میداری ؟!!!

بگذریمـ ، یکی از همین روزای تجدید دیدار بحث درس خوندن و اینا بود، یهو سحر بی هوا گفت ، آررره من هر کس زیاد درس میخونه مثال تو رو میزنمـ‌. میگمـ یه دوست دارمـ که همیشه نفر اول دانشگاه بود و کارش خیلی عالی بود، الان ازدواج کرده و داره بچه داری میکنه !!!

((بووومـ !!!))

واقعیت گاهی بدد میخوره توی صورت آدمـ ، نه ؟ منی که عاشق رشتمـ و گرافیک بودمـ الان به انتخاب خودمـ اینجامـ . گاهی پشیمون میشمـ از اون همه تلاشی که روزی الویت زندگیمـ بود (منظورمـ نمره الف بودنه)

راستشو بخوای بهش که فکر میکنمـ جای غلطی از زندگیمـ نیستمـ . همیشه دلمـ میخواست خانواده خودمو داشته باشمـ ولی منکر این نمیشمـ که فکر کردن به خونه موندن و بی فایده بودن گاها آزارمـ نمیدن

دلبر کوچولوی ما الان یه خانمـ با شخصیت شده که هر جا میریمـ همه کلی ذوق موهای همیشه بافته شدش رو میکنن و همه ی معلماش عاشقشن . ولی ماشالا بهش این روزا خیلی اذیت میکنه و مامان مامان از دهنش نمی افته ! به شدتی که دیروز بهش میگفتمـ من شقایقمـ تا چند ساعت بهم نگو مامان!! پرسید چرا ؟ گفتمـ چون واقعااااا نسبت به کلمه ی مامان آلرژی پیدا کردمـ ...

میدونی بچه داشتن حس عجیببه ، انگار یه ورژن کوچیک از خودت ، بیرون از بدنت داری که بهترین ها رو براش میخوای (البته گفتنیست که جوجه از نظر ظاهری شباهتی به مامانش نداره)

گاهی حس کمال گراییه کوفتیمـ میزنه بالا و بهش سخت میگیرمـ ، ولی همیشه دوست دارمـ خوشکل مرتب و مودب باشه ، موفقیت هاش موفقیت های منه و دلمـ میخواد توی هر چیزی که دوست داره موفق باشه.

دیشب برخلاف میل من بعد از اون افتادن فجیحانه ی چند ماه قبل که منجر ترسیدن خودش شده بود ، مجدد از پله های قلعه بادی بزرگه بالا رفت ، اول اومدمـ جلوشو بگیرمـ بعد که دیدمـ دوستاشمـ دارن بالا میرن ... نتونستمـ و نخواستمـ ...

من ؟! یه مادر ترسیده که قلبش تو دهنش بود ، اون پایین ایستادمـ‌ و با دماغ روی زمین خوردنشون نگاه کردمـ ، یه کمـ گریه کرد و گفت دماغمـ ضرب ضربی شد (ضربه دید) ولی باز پاشد دوباره بالاا رفت ... این بار رفتمـ جلو تر پایین اون سرسره ی بلند ایستادمـ ، در حالیه که نبضمـ توی گلومـ میزد براش توضیح دادمـ که بخوابه و کاملا خوابیده سُر بخوره تا به صورت و گردنش آسیبی نرسه ... عملیات موفقیت آمیز بود ولی همچنان و با حرص خوردن زیاد تماشا میکردمـ ... گاهی با خودمـ میگمـ شل کن شقایق ، آرومـ باش ... انقدر نمیخواد همیشه و همه جا مراقبش باشی ولی نمیتونمـ ... دیشب ظاهرا پیش دوستامون نشسته بودمـ ولی نگاه و تمرکزمـ پیش بچه ها بود ، در حالی که بقیه عین خیالشونمـ نبود. زمان بازی ترامپولین همـ تنهایی رفتمـ داخل پیش دلبر و دوستاش نشستمـ تا هر کس توی خونه ی خودش بپره فقط

گاهی سر حساسیت های من با همسر بحث میکنیمـ ، خودمونمـ که مرتب در بحث و جدل هستیمـ ولی میشه گفت این روزا به یه ثباتی رسیدیمـ :)

+ خب دیگه فکر کنمـ برای امروز بس باشه ، سرتونو خوردمـ سعی میکنمـ . زین پس بیشتر باشمـ و بنویسمـ . مرسی از همه اونایی که این مدت به فکرمـ بودن ، ماچ :*


# ادامه مطلب رمز ندارد # شرح حال نویسی ها # بعد از مدت ها
+  |  سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۳ | بهـ وقتِ  1:24 PM  |   |