بی نقاب

تو برو خود را باش

همین جوری که کلافه ؛ پشت در اتاق دکتر منتظر ایستاده بودیمـ ، دلبر هر از گاهی بالا میاورد و ما سعی میکردیمـ توی پلاستیک باشه و جایی رو کثیف نکنیمـ !! ... توی همون حین متوجه یه خانمـ و آقا و نگاه ها و چشمـ غره هاشون شدمـ ؛ اول نفهمیدمـ مشکل کجاست ؟! بعدا متوجه شدمـ ، نا خواسته شالمـ از سرمـ افتاده و توی اون وضعیت و بچه به بغل به تنها چیزی که فکر نمیکردمـ همون بود ... کاش یاد بگیریمـ شرایط همو درک کنیمـ ...


# کمی تأمل
+  |  سه شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۲ | بهـ وقتِ  1:11 AM  |   |