بی نقاب

خیلی وقته میخوامـ بنویسمش

و من برای تویی مینویسمـ که هیچ وقت نمیخونی و نمیفهمی...

تو رو دوست داشتمـ مثل عضوی از خانواده (در حقیقت بودی) و یا حتی مثل برادر ، اصلا دوستمـ بودی !! راستش اون موقع ها نمیدونستمـ ولی بعد ها فهمیدمـ چقدر عزیز بودی برامـ :) شاید وضعیت عوض شده ، شاید باید ازت متنفر باشمـ ولی نیستمـ و هنووزمـ عزیزی پسر .

نه سر پیازمـ و نه تهش ولی گاهی دلمـ برات تنگ میشه ... جای خالیتو میبینمـ ، دلمـ تعریف کردناتو میخواد ، دلمـ بیرون رفتنامونو میخواد .... ولی با همه ی اینا تلاش کردمـ به نبودنات عادت کنمـ ، عادت کنمـ وقتی دیدمت سرسنگینانه سلامـ کنیمـ و تقریبا هیچ حرفی نزنیمـ ...

شاید فکر کنی ازت بدمـ میاد ولی نه !!! یه گوشه ی قلبمـ ، یه جای مخفی ، هنوز مال توئه و برات آرزوی خوشبختی دارمـ ، همونجوری که واسه اون داشتمـ و دارمـ .

کاش هیچ وقت نمیومدی تا مقایسه و دلتنگی ای نبود (!) خوشحالمـ که دخترمون کوچیک بود و نشناختت .

+ چرا هیچ وقت این چیزا واسه من عادی نمیشن و نمیگذرن؟


# یواشکی نویسی ها
+  |  چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۱ | بهـ وقتِ  4:44 AM  |   |