دوست
حالمـ خوب نیست...
توی دنیای واقعی ، اون شقایق همیشگی نیستمـ ...
حس تنهایی دارمـ که انگار با هیچ چیزی پر نمیشه ، دلمـ دوستای قدیمی رو میخواد و در عین حال هیچ تلاشی نمیکنمـ ، یعنی واقعا نمیتونمـ و در عین دلتنگی دلممـ نمیخواد باشن :| (راستش دلمـ واسه اون آدمای سابق تنگ شده ، نه اینایی که الان هستن)
گاهی دلمـ بیرون رفتن میخواد ولی بازمـ نمیچسبه ، جمعا مثل قبل نیست و منمـ پای صحبت ها نمیشینمـ .. مثل امروز که ناهار رو بیرون خوردیمـ و با جای لذت بردن واقعا کوفتمـ شد !!!! سر یه بحث مسخره و معمولی ساحل ازمون رنجید ، ناخواسته بود و عذرخواهیمـ کردمـ ولی جاش انگار جواب تندی شنیدمـ که بد تر حالمو بد کرد ، منمـ بیخیال همه رفتمـ و با جانان و سوین بازی کردمـ :)
هی به خودمـ گفتمـ : شقایق حرف پرواز رو یادت باشه .. تو پریز کنار تخت نیستی که همه رو خوشحال نگه داری ولی انگار نتونستمـ و طاقت نیاوردمـ باز اومدمـ خونه و به ساحل پیامـ دادمـ (کاش نتیجه جوابش برامـ مهمـ نباشه، چون واقعااااااا فکر نمیکنمـ احوال پرسی در مورد برادرش و این که ایران هست یا نه چیز عجیب و ناراحت کننده ای باشه!!!)
امروز ناهار خوبی بود . (و عملا هیچ کس متوجه ناراحتیمـ نشد) بچه ها با همـ بازی کردن ولی تهش دلبر از خستگی و گرسنگی اون روشو نشونمون داد و در نهایت با گریه و ناراحتی برگشتیمـ ... الانمـ که مینویسمـ پدر و دختر خوابشون برده و یه حس بد توی دل من موج میزنه ...
بعد تر اضافه کردمـ : ساحل جواب داد و گفت خودش حالش خوب نبوده و به عبارتی آشوب بوده و از این که ما هم ناراحت شدیمـ ناراحت شده (خصوصا همسر که ناراحتیش در آش و ماست پیداست) و اونمـ عذرخواهی کرد .... انگار فقط قرار بود امروز ما خراب شه
فارغ از این پست مینویسمـ : ناراحت سمانه ی نازنین و فوت پدر بزرگوارشونمـ و از همین جا از صمیمـ قلبمـ تسلیت میگمـ ... (هر کاری میکنمـ از فکر این دوست مجازی که واقعی تر تر واقعیه در نیومدمـ )
# اخمو نویسی ها